“ضميمه شماره سه”
به نام بهترين هاي بهترين

تقديم به همه ي اونهايي كه عظمت نگاهشون كاستي هاي محيط مارو احساس نمي كنه
تقديم به همه اونهايي كه اميد خوبي هاي سرنوشتند
تقديم به همه اونهايي كه نگاهشون به نگاه معصوم يه دختر بچه ي كو چولو گره مي خوره و حسرتشو از نگاهش مي خونن ……
سلام به اون دستاي پر از مهر و گرمابخش كلاس درس من، سلام به اون دستايي كه منو پله پله تا ملاقات به خدا مي بره …..
اينجا كه شماييد كسايي هستن كه پرواز رو مي فهمن ولي دنياي بي رحم بال پروازشونو شكسته. كه با دستاي كوچولو و دل
بزرگ رادبه و روزبه، حالا دارن آيندشونو توي يه كلاس درس نو بسوي بي نهايتهاي پروازشون، سير مي كنن.
اگه دنياي من، دنياي يه بچه دهاتيه، اگه دنياي من با زرق و برق بچه هاي شهري فرق مي كنه، واسه همون كلاس درسيه كه
توش ياد گرفتم چه جوري باشم. واسه نشستن روي نيمكتهاي كهنه ي كلاس درسه كه تجربه هاي زيادي رو واسم داشته.
حالا شما بين منو همة آرزوهام، يا بين منو همة آسمون آبي روياهاي صورتيم، يه پل سبز شدين…
اتفاقي سبز، كه من يك پيچك شم و مثل شماها همه ي محروميت ها و معصوميت هاي از دست رفتة دانش آموزان ايران
عزيزمون رو توي نطفه خفه كنم.
هميشه با خودم مي گم وقتي يه كسي قيچي دستش مي گيره روبان سبز جلوي در يه مدرسه رو قيچي كنه چه
حالي پيدا ميكنه؟توي دلش چه حسي داره؟
دوست دارم اين حسو تجربه كنم. با خودم ميگم اونجا فرشته ها هستن كه اون روبان سبز رو قيچي مي كنن، فرشته
هايي با شالهاي ليمويي كمرنگ. نمي دونم وقتي مي رين يه مدرسه رو افتتاح كنين تا به حال به نگاه يه دانش آموز
فكر كردين يا نه؟
آره حتماً فكر كردين، من احساس مي كنم اون توي ذهن خودش مي گه يعني مي شه منم مثل اونا بشم؟ يعني
ميشه؟
آره ……… مي شه …… با داشتن شماها مي شه.
وقتي تو برام از خوبي حرف مي زني و اشك شوق آروم آروم از ابراي يخ زده ي چشام مي ريزن به پهناي صورتِ مني كه
سالهاست مه آلودم، به پهناي صورتِ مني كه سالها بود نمي خنديدم. ولي امروز مي خندم نه براي نداشته هام، براي همة
داشتني هايي كه امروز دارم و دورو بر منه، واسه اينكه امروز شما اينجا يين، واسه خنده هاي بچه هاي كوچولوي اينجا كه
نگاهشون با نگاه مهربونتون گره مي خوره.
وقتي تو نگاهشون مي كني، خنده از لباشون مي پاشه …. فلس هاي نقره اي چشاشون از شوق سرازير مي شه.
ماه تابان شب هاي تاريك روشن من، مي خوام بگم اگه بدونين يه دانش آموز وقتي اسم حك شده بر سر در مدرسه شون رو با
خودش هجي مي كنه؛ چه احساسي داره؟
توي فلب كوچيكش از شما يه فرشته مي سازه تو عالم بچگيش واسه شما قصه ي عروسكاي كهنه شو ترجمه مي كنه ….
امروز روز قرارداده بين من و شماها و يه عالمه دانش آموزِ اينجا، من اومدم تا بگم دلم مي خواد تا هزار سال ديگه همدم ماهيهاي
سرخ تنگ بلور سفره ي هفت آسمون مهربونيِ ايران بشم، عين شماها (اگه بخواين) زن كولي قالي هاي زيرپاي همه و همه ي
آدماي خوب ايرانمون….
مثل اينكه بهار امسال زودتر از هميشه رسيده و شايدم به خاطر جوونه هاي اميد دل كوچيك منه ….
خدايا هرچه توي دلمه، هر چه توي دل اين آدماست نشونه هاي عظمت توئند. نشونه اينه كه هميشه با ماهايي …… هميشه حتي
با نقاشي هاي بي رنگ و رو و كج و معوج كلاس اولي هاي اينجا، بين اون همه رنگي كه بچه ها نقاشي هاشون و رنگ مي كنن و
تو هم هستي و دل رادبه و روزبه هم هست و شايدم جاي خالي يه پدر …
اومدم تا بگم توي اين كهكشون خاكستري كه دايره وار دور خودش مي چرخه و توي خاموشي بي انتهاي خودش اسيره، اگه بوي
تو نباشه زندگي چقدر دلگير و زشت مي شه.
خدايا چطوري تو چشات نگاه كنم در حاليكه دفتر سفيد فطرتم رو با مداد اين گناه سياه كردم؟
چطوري باز از خوبي هايي حرف بزنم وقتي هنوزم توي دل اين بچه هاي معصوم نبودِ يه چيزايي رو احساس مي كنيم.
خدايا گاهي اونقدر از تو پر مي شم كه همه چيز و همه كس و شبيه تو مي بينم، فرشته هاي معصوم و شبهاي تاريك و سرد يه
بچه دهاتي يا ذوق دل پدرم، حتي اونجا هم دلم واسه خوبي هات تنگ مي شه.
با اين كلمات سرد و تنبل نمي تونم حرفاي دل همه ي اين بچه ها رو بگم ولي مي دونم همشون خيلي آرزو دارن من وقتي
دست دلتو مي گيرم به اوج آرزوهاي خودم و هر كسي مثل خودم ميارم اونجا از همة فرشته ها نوراني تر مي شي. اونجا ديگه
نمي شه با اين كلمه ها حرف دلتو بزني.
رادبه جان، تو با دستاي هرچند كوچيكت كارهاي بزرگ مي كني، رادبه جان گرچه جات هميشه رو نيمكتاي اينجا خاليه ولي
تو توي دلِ همة اين بچه ها هستي.
خدايا درآستانة بارگاه تو قسم مي خورم كه قدر اين همه بهشتي اي را كه اينجا جمعند رو بدونم، چقدر سخته حرف دل اونايي
كه چششون به توئهَ رو، از ته نگاهشون بفهمي ولي نتوني براشون كاري كني.
چقدر سخته تكيه گاهتو، فقط يه روز بتوني ببيني.
چقدر سخته كه با زبون واژه ها از قولي كه به  منو دانش آموزان امثال من براي ساخت يه مدرسه ي 12 كلاسه دادين تشكر
كنم.
با دل كوچيكم، با زبون واژه هاي بچه گونه ي اين دانش آموزان مي خوام از روزبه عزيز و رادبه عزيز كه با دستاي كوچولوشون
كارهاي بزرگ مي كنن تشكر كنم، خداكنه بتونم، نمي دونم سپاس من به پاي بزرگي كار رادبه و روزبه ميرسه يا نه؟
ولي با واژه هاي كلاس اولي هاي اينجا ميگم:  
” اجازه آقا رادبه ممنونم…”
با همين نگاه معصوم و پاك همين بچه هاي اينجا و هرجاي مثل اينجا مي خوام بگم:
“رادبه جان دست مريزاد، رادبه تو هر روز راهتو ديكته مي كني برام”
…. درخت زندگيتان پايدار
…. عشق وجودتان ماندگار
يه روزي  …. يه جايي …. يه كسي وقتي به شما فكر مي كنه …. زندگي براش قشنگ مي شه.
به آينده اميدوار ….

                                                                                    من و همه، دوستتون داريم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.